.::دل شکسته من::.

:::گاهـــی احساس میڪنَمــ روی دَستـــــ خـدا مــانده اَمــ خَســتہ اَش ڪَردمـــــ خــودَش هَــم…::::

www.sanachat.ir
نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن 1391ساعت 16:26 توسط ::هورم::|

کاش کودک بودم که به هربهانه ای به آغوشی پناه می بردم

و آسوده اشک می ریختم !

بزرگ که باشی باید بغضهای زیادی را بیصدا دفن کنی …

نوشته شده در شنبه دوازدهم مهر 1393ساعت 1:38 توسط ::هورم::|

تنهـایی من عمیق ترین جای دنیاســت !
 
 تمامی ندارد . . .
 
 برادران یوســف هم ترسیدند
 
 از عمق چاه تنهایــی ام . . .
 
 به دنبال چاهی دیگر رفتند ! .
 
نوشته شده در شنبه دوازدهم مهر 1393ساعت 1:34 توسط ::هورم::|

مرا اينگونه باور کن...

 
 کمي تنها ، کمي بي کس ،
 
 کمي از يادها رفته...
 
 خدا هم ترک ما کرده ،
 
خدا ديگر کجا رفته...؟!
 
 نمي دانم مرا آيا گناهي هست..؟
 
 که شايد هم به جرم آن ،
 
 غريبي و جدايي هست..؟؟؟
نوشته شده در شنبه دوازدهم مهر 1393ساعت 1:32 توسط ::هورم::|

قصه نيستم که بگوئي


نغمه نيستم که بخواني


صدا نيستم که بشنوي


يا چيزي چنان که ببيني


يا چيزي چنان که بداني اين مثنوي حاصل پريشاني من است


بشنوكه سوزنامه ويراني من است 


امشب نه اينكه شام غريبان گرفته ام


بلكه به يمن آمدنت جان گرفته ام


مینویسم از تو و برای تو


تا از عشق در دل من امیدی هست .


برای زندگی مینویسم 


تا تنهایی دل پر شود...


نالم ایرا ناله‌ها خوش آیدش


از دو عالم ناله و غم بایدش


چون گریزانی ز ناله‌ی خاکیان


غم چه ریزی بر دل غمناکیان

 

نوشته شده در شنبه دوازدهم مهر 1393ساعت 0:15 توسط ::هورم::|

دیدے اے دل عاقبت زخمت زدند



گفتہ بودم مردم اینجابدند



دیدے اے دل ساقہ ےجانت شکست



آن عزیزت عهد و پیمانش شکست



دیدےاے دل حرف من بیجا نبود



یار تو آن عشق رویاها نبود



آن بهار عمر را دیدے چہ شد؟



زندگے را هیچ فهمیدے چہ شد؟



اے دل اینجا باید از خود گم شوے



عاقبت همرنگ این مردم شوے

نوشته شده در شنبه دوازدهم مهر 1393ساعت 0:10 توسط ::هورم::|

کوچه ها را بلد شدم

رنگهای چراغ راهنما

جدول ضرب

دیگر در راه هیچ مدرسه ای گم نمیشوم

اما گاهی میان آدمها گم میشوم

آدم ها را بلد نیستم.!
نوشته شده در جمعه یازدهم مهر 1393ساعت 23:57 توسط ::هورم::|

خدايا دلم ميخواهد تنها باشم تنهاي تنها 

 

دلم ميخواهد نگاه كسي دلم را نلرزاند

 

دلم ميخواهد بي توجه به اشكهاي ديگران زندگي ام را روي خرابه هاي دل

ديگران بسازم

 

دوست دارم دوسته نداشته باشم

 

دوست دارم دل نبندم

 

اما نميتوانم

 

توئي كه مظهر عشقي مرا خوب ميفهمي مگر نه......؟؟؟

 

مرا اين چنين با احساس آفريدي و به حال خود رهائم كرد!!!!

 

بارالها من  توان اين همه صبوري را ندارم....

 

مگر توخود مرا اين چنين با عشق نيافريدي؟

 

مگرتوخود مرا سرچشمه احساس و آرامش قرار نداده اي؟

 

پس چرا عشق بندگانت اين چنين روزگارم را درهم شكسته....

 

 

نوشته شده در جمعه یازدهم مهر 1393ساعت 23:53 توسط ::هورم::|

 
 
 

غروب غمناکی است. دلم هوای گریه دارد. دلتنگی هایم را نمی دانم چه کنم.

 

به آسمان ابری هم که می نگرم از فراق تو می خواهد گریه کند

 

 اما نمی بارد و می خواهد که دوری از یار را چون بغضی سنگین در خود نگه دارد.

 

می گویم آسمان ببار تا من نیز ببارم و سبک شوم.

 

 می گوید برای عاشق دلداده سبک شدن چه معنی دارد؟

 

می گویم ابر پاک! گریه کن شاید غم را از دل هزار هزار گل نورسیده بزدایی.

 

 می گوید گلی که غم در وجودش رخنه نکرده باشد که گل نیست.

 

می گویم آسمان فریاد کن. بگذار مردمان شهر برق چشمان عاشق تو را ببینند.

 

 می گوید امروز دلم چنان گرفته است که نای فریاد ندارم.

 

 می گویم  هوای باران دارم. می گوید هوای یار دارم.

 

می گویم هوای باریدن دارم.

 

 می گوید سر آن دارم که بغض دیرین را همچنان بسته نگه دارم.

 

می گویم شعر وصل بخوان.

 

 می گوید وصل میسر نیست. مرا  امروز شعر هجر خوش تر است.

 

می گویم لااقل چند قطره ای چشمان مرا همراهی کن

 

. می گوید امروز تنها گریه کن...

 

deborah-mihanblog-com_tanhaei_gham_2khtar_26d_1.jpg

نوشته شده در یکشنبه ششم مهر 1393ساعت 19:31 توسط ::هورم::|

 

 

 

اما نه وقتی که در کنارشان هستی نه...

 

آنجا که در میان خاک خوابیدی

 

" سنگ تمام" را میگذارند و میروند..

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه دوم مهر 1393ساعت 2:52 توسط ::هورم::|

خدایا وقتی دلت میگیره چکار میکنی؟؟

 

میری ی گوشه میشینی و گریه میکنی؟؟

 

هی با نگات بازی میکنی ک یادش بره می خواسته 

 

گریه کنه؟؟

 

تا تنها میشم قاصدک خیالم رو میفرستم ب گذشته

 

نمیدونم چرا چشام دوس دارن گریه کنن

 

بغضم تو گلوم میشکنه

 

نمیدونم چرا زمان هی سریع می گذره

 

اخه مگه اینده چی داره 

 

ک این همه عجله میکنه بهش برسه

 

این همه کاغذ سرنوشتم ورق خورد

 

اما نتونستم ی بر گشو قشنگ بنویسم

 

 بدون خط خوردگی

 

از همون کوچکی هم نامرتب بود دفتر مشقم

 

پر از خط خوردگی

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم شهریور 1393ساعت 23:40 توسط ::هورم::|



 هر چقدر هم تنها هستی ...



لباس خوب بپوش ...



برای خودت غذای خوب بپز ...



خودت را به صرف قهوه ای در یک خلوت دنج میهمان کن ...



برای خودت گاهی هدیه ای بخر ...



وقتی به روح احترام می گذاری ...



احساس سربلندی می کند !



آن وقت دیگر از تنهایی به دیگران پناه نمی برد !



و اگر قرار است انتخاب کند ...



کمتر به اشتباه اعتماد می کند !



یادت باشد ...



عزت نفس غوغا می کند !!!



 

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم شهریور 1393ساعت 11:22 توسط ::هورم::|

یه سال دیگه گذشت ، یه سال دیگه از خط عمرم کم شد ، یه سال دیگه به طول عمرم

 

اضافه شد اما....

 

 

بزرگ که می شویم ، غصه ها زودتر از ما قد می کشند ،

 

دردها نیز !!!!!!!!!

 

غافل از این که لبخند هارا ،

 

در آلبوم کودکی جا گذاشتیم....

 

حیف........

 

هميشه تنها هستم تو تولدم تولدم مبارك

 

نوشته شده در دوشنبه دهم شهریور 1393ساعت 1:57 توسط ::هورم::|

در دنـیـایـی هستم  کـه حـتـی روزی



روح خـودم هـم تـرکـم مـیـکـنـد



هـیـچ انـتـظـاری از دیـگـران نـیـسـت ....

نوشته شده در پنجشنبه ششم شهریور 1393ساعت 3:5 توسط ::هورم::|


صــدای مــا رو از پـشــت شـیـشـه ی مــانـیـتــور مـی شـنـویـد !

 

صــدای مــا رو از پـشــت شـیـشـه ی مــانـیـتــور مـی شـنـویـد !

 

مــانـیـتـوری کـه الان ، خـیلی هـا پـشـتـش بـغـض دارن . . .

 

مـانـیـتـوری کـه الان ، خـیـلـیـا دســتـشـون زیــر چــونـشـونـه . . .

 

پـشـت هـمـیـن مــانـیـتـور خـیـلـیـا دلـشـون گـرفـتـه . . .

 

خـیـلـیـا دلــشـون شـکـسـتـه . . .

 

خـیـلـیـا زنــدگـیـشـون رو پـشـت هـمـیـن مــانـیـتـور بـاخـتـن . . . 

 

نوشته شده در چهارشنبه پنجم شهریور 1393ساعت 13:50 توسط ::هورم::|

نوشته شده در پنجشنبه سی ام مرداد 1393ساعت 14:12 توسط ::هورم::|

نوشته شده در پنجشنبه سی ام مرداد 1393ساعت 14:8 توسط ::هورم::|

نوشته شده در پنجشنبه سی ام مرداد 1393ساعت 14:6 توسط ::هورم::|

نوشته شده در پنجشنبه سی ام مرداد 1393ساعت 13:59 توسط ::هورم::|

 

 

 

ﻭﻗﺘــﯽ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﺎﻟﺸﻢ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺩﻓﻦ ﮐﻨﯿﺪ! ﻻﺯﻣﺶ ﺩﺍﺭﻡ…

 


ﺍﻭ ﺗﻨﻬﺎ ﺷﺎﻫﺪ ﮔﺮﯾﻪ ﻫﺎﯼ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﻣﻦ برای اوست

نوشته شده در جمعه هفدهم مرداد 1393ساعت 19:30 توسط ::هورم::|

.......................خستم.......................خستم.......................خستم

 

نمیدونم چی می خوام من

 

 

 تو این دنیا .....

 

دلتنگی داره  رفیق تنهاییم میشه

 

من خستم از بودن به اجبار زیستن /گاهی از خودم میپرسم بود نبودم برای کسی مهمه/

 

هیچ دلبستگی به این دنیا ندارم من اینجااحساس خفقان میکنم ...

 

من عاقبت از اينجا خواهم رفت              پروانه اي كه با شب مي رفت

 

 

اين فال را براي دلم ديد

 

ديري است

 

مثل ستاره ها چمدانم را

 

از شوق ماهيان و تنهايي خودم

 

پر كرده ام , ولي

 

مهلت نمي دهند كه مثل كبوتري

 

در شرم صبح پر بگشايم

 

با يك سبد ترانه و لبخند خود را به كاروان برسانم

 

 اما, من عاقبت از اينجا خواهم رفت                            پروانه اي كه با شب مي رفت

    

     اين فال را براي دلم ديد

 

نوشته شده در جمعه سوم مرداد 1393ساعت 3:55 توسط ::هورم::|

زندگی کوتاهتر از آن است که یک انسان را 2بار امتحان کنی...

نوشته شده در جمعه سوم مرداد 1393ساعت 3:50 توسط ::هورم::|

وقتي دلم به درد مياد و کسي نيست به حرفهايم گوش کند، وقتي تمام غمهاي عالم در دلم

 

نشسته است، وقتي احساس مي کنم دردمند ترين انسان عالمم... وقتي تمام عزيزانم با من

 

غريبه

 

مي شوند... و کسي نيست که حرمت اشکهاي نيمه شبم را حفظ کند... وقتي تمام عالم را قفس

 

 

مي بينم... بي اختيار از کنار آنهايي که دوسشان دارم.. بي تفاوت مي گذرم

 

نوشته شده در جمعه سوم مرداد 1393ساعت 3:47 توسط ::هورم::|

 

 

دلم گرفته .. دنيا چه كند كه من اينقدر خرابم !؟

 


دگر با كسي كه ما شدن من و او را نميخواهد ،

 

كاري ندارم!


بگوييد بيايد.. دلم ديگر از دستش پر نيست .. زندگي ام دگر خالي شده


هـــدفم .. ! راستي هدفشم چه شد! .. نكند ......!


نكند وقتي بهش تكيه كرده بودم ، سست شد و لرزيد .

 

. نكند ريخت!!


صداي زياد نميرسد ولي بغضم خوب به چشم مي آيد.

.
از ترس تركيدنش آرام حرف ميزنم .. ميترسم بفهمي بغض

 

كرده ام گريه كني!


تحمل اشك هايت را ندارم .. دنيا دگر خداحافظ

 

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم تیر 1393ساعت 22:24 توسط ::هورم::|

دلم گرفته از این همه نامردی تو جامعه

 

دلم گرفته از این همه دغدغه های زندگی

 

دلم گرفته از بعضی ها

 

دلم گرفته از دروغ های روزمره

 

دلم گرفته از خنده های اجباری

 

دلم گرفته از بعضی حرفا

 

بعضی حرفا آنچنان دلتو به درد میاره

 

که بعد از شنیدنش دوست داری فقط گریه کنی

 

غم ها و درد هایه بعضیا اونچنان عذابم میده که همون جا آرزویه مرگ میکنم

 

دوست ندارم کسی رو ناراحت ببینم

 

دوست ندارم بقیه هم مثل من تو دلشون اقیانوس غم داشته باشن

 

خیلی چیزا دوست ندارم ولی..

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم تیر 1393ساعت 0:51 توسط ::هورم::|

دلم تو این دنیا خیلی چیزا میخواد

 

خیلی خواسته ها دارم

 

که فکر میکنم اگه تا آخر عمرمم صبر کنم

 

بهشون نمیرسم

 

دلم یکم راستی و درستی میخواد

 

دلم یکم مهربونی میخواد

 

دلم یکم دوستی خالصانه میخواد

 

  دلم یه هم زبون میخواد

 

دلم یه همدرد میخواد

 

دلم یه محرم راز میخواد

 

 

تا با آرامش به موج هایه آرومش زل بزنم

 

دلم میخواد قلم خدا رو دستم بگیرم

 

سرنوشت خودم و خیلیا رو درست کنم

 

دلم میخواد یهو بیافتم تویه بیابون وسیع

 

که سرو ته اش معلوم نباشه

 

اونوقت دوست دارم وسط بیابون بیاستم

 

سرمو بالا کنم و بلند بلند گریه کنم

 

بلند بلند با خدا حرف بزنم

 

بلند بلند باهاش دردودل کنم

 

بلند بلند ازش شکایت کنم

 

دلم میخواد پرواز کنم

 

برم تو ابرا زندگی کنم

 

چون اونجا دیگه بدی نیست

 

چون اونجا دیگه دروغو فریبی وجود نداره

 

چون اونجا کسی نیست که دلتو بشکنه

 

چون اونجا دیگه کسی نیست

 

که باعث شه هر روز اشک تو چشات جمع بشه

 

چون اونجا میشه با کمال آرامش بدون درد ساعت ها با خدا حرف زد..

 

امشب دلم خیلی گرفته.....

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم تیر 1393ساعت 2:43 توسط ::هورم::|

خدایا میدونی در دل قصه ها بر آدم ها چه میگذرد؟

 

خدای من!

 

در من پرسشی هست که گستاخی میکند

 

آرام نمگیرد

 

رهایم نمیکند

 

از تو پرسشی دارم

 

از بزرگی بی نهایت تو

 

از وسعت بی کران تو

 

که هیچ وقت شامل حال ما نشد

 

 

خدای من

 

تو هیچگاه در دو راهی تردید سرگردان نمیمانی

 

تو را کس یا چیزی بی قرار نمیکند

 

تو بد خواب نمیشوی

 

در تو نقصی نیست

 

جای خالی و دلتنگی نداری

 

تو با وجود این همه بنده هیچگاه احساس تنهایی نمیکنی

 

تو میتوانی ببخشی تو میتوانی نادیده بگیری

 

تو همه چیزت درست و به جاست

 

این ماییم که باید بدونیمو حس کنیم

 

این ما هستیم که برای رسیدن باید راه بیافتیم

 

احساسی برای فهم عشق میخواهیم

 

قلبی برای تپیدن در جاده های ناهموار زندگی میخواهیم

 

خدای مهربونم گام های من کوچک است

 

چکونه میتوانم این راه دراز را عبور کنم؟

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم تیر 1393ساعت 2:34 توسط ::هورم::|

سلام دوستان عزيز عليرضا رو ماشين زده خونريزي شديد داره

 

دكتره گفته تا دو ماه صبر كني ببينيم

 

چي ميشه سر سفره افطارب را پسر منم دعا كنين

 

ممنون از دوستان عزيزمم كه تنهام نميزارين

 

امروز ساعت 5 عصر از بيمارستان مرخص كرديم اما امروز دكتر گفت بايد

 

بيشترمواظبش باشي خونريزيش شديد هست

نوشته شده در سه شنبه دهم تیر 1393ساعت 21:41 توسط ::هورم::|

 

 

  دلم از دنیا گرفته باز.....

 

 ازهمه ی دنیااااااااااا......

 

داغون میشم امشب..............

 

از همه چی خسته ام....

 

مخصوصا اشکهام.....................

 

از اینکه روبروی مانیتور موهامو شلخته بریزم دورم تا کسی

 

 اشک ریختنای بی صدامو نبینه.....

 

از هق هقای زیر پتو....

 

از زجری که میدونم امشب می کشم ....

 

از لبخندای مصنوعیم.....

 

از اینکه مجبورم نذارم هیچکس بفهمه...هیچکس.....

 

خدایا .... تو که می بینی!!!!

 

وقتی تو هستی این احساس معنی نداره.....

 

خدای خوبم.....

 

می دونم که تازگیادورم ازت ...

 

میدونم وقتی طرفت میام که باز اتفاقی افتاده باشه....

 

ولی کمکم کن.... فقط احساس بودنتو میخوام...

 

نذار داغون شم .... خواهش می کنم.....

نوشته شده در پنجشنبه پنجم تیر 1393ساعت 2:15 توسط ::هورم::|

برای کی و برای چی مینویسم رو نمیدونم فقط میدونم

 

انقدر دلم گرفته که فقط دوست دارم

 

بنویسم

 

از درد دلم بگم...

 

واقعا تو این دنیا کی فهمید درد من چیه؟؟؟؟ 

 

 چرا باید انقدر بدبخت باشم؟ چرا تو این دنیا

 

به هرچی که خواستم نرسیدم؟ واقعا چرا؟

 

   دلم میسوزه اتیش میگیرم.... 

 

وای خدا جون سرم درد میگیره وقتی بهش فکر میکنم ....! 

 

  روانی شدم واقعا روانی.... 

 

خدا جون فقط تنها امیدم توئی

 

 تو بهش بفهمون با قلب من چیکار کرد.......   

 

خداااااااااااااااااااااا

 

کاشکی ادم میتونست به عقب برگرده

 

اونوقت میدونستم چیکار کنم

 

 

 خدایا غم خوردم به مقدار کافی… ممنون…

 

میل ندارم دیگر… میشود یک استکان مرگ برایم بریزی ؟

 

نوشته شده در پنجشنبه پنجم تیر 1393ساعت 1:35 توسط ::هورم::|


آخرين مطالب
» ثنا چت
» کاش کودک بودم
» تنهایــی ام
» مرا اينگونه باور کن...
» قصه نیستم
» دیدی ای دل..
» آدمها!!!
» عشق بندگانت
» امروز تنها گریه کن
» سنگ تموم
Design By : Pars Skin